تبليغاتX
مقدمه...
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...

 

زمان در گذر است

روز و شب از پی یکدیگرند

فقط صفحات تقویم است که پرده از گذر زمان بر می دارد

خاطراتم لحظه به لحظه از مقابل چشمانم عبور می کند

بغض راه گلویم را می بندد

دم از بازدم در نفس هایم تشخیص داده نمی شود

زمین و آسمان به دور سرم تاب میخورد...


به یاد می آورم لحظه های حضور در مسجد النبی را...

لحظه ای که احساس سبکی می کردی٫

گویی بال در آورده و پرواز می کنی.

 به یاد می آورم غریبی و سکوت بقیع را...

سکوتی که همچون پتکی بر سرت فرود می آید.

به یاد می آورم لحظه هایی که از لباس دنیوی فارغ و

 سفیدی احرام را بر تن و نفس خود احساس میکردی٫

لحظه هایی که"لبیک" گویان اشک در چشمانت حلقه می زد...

به یاد می آورم بیت الله الحرام را...

لحظه ای که برای نخستین بارچشم به کعبه می دوختی و

عظمت را با تمام وجود درک می کردی٫

لحظه ای که لرزه بر اندامت می افتاد و

توان قدم گذاشتن از پاهایت سلب می شد.

لحظه ای که عاشقانه به طواف کعبه بر می خواستی٫

بر حجر نظاره می کردی و ندای الله اکبر سر می دادی.

به یاد می آورم لحظه هایی که جرعه جرعه آب زم زم می نوشیدی و

بر لبان تشنه حسین ابن علی(ع) سلام می دادی.


و اکنون برای روزها٫ساعتها و ثانیه ثانیه هایش دلتنگم و

چشم امید به دیدار دوباره اش دارم.

انشاءالله

یا حق

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:55  توسط حاجی  | 

جماعت:

 

 کجا می رویم؟

 

چرا به زمین وآسمان بد می گوئیم؟

 

چرا از روزگار گله می کنیم؟

 

چرا تحمل خودمان را نداریم؟

 

چرابا لبخند بیگانه ایم؟

 

چرا غصه به جانمان چنگ انداخته؟

 

چرا انتظار بهار نمی کشیم؟

 

چرا چشمهامان"الی ربک ناظره "نیست؟

 

مگر فراموشمان شده زمین ازآن خداست...

 

چرا منتظر "الساعه" که "قریب"است نیستیم؟

 

چرا برای "یوم الخروج" روز شماری نمی کنیم؟

 

 به خدا قسم "جاءالحق" آمدنی است...

 

به خدا قسم زمین مرده نمی ماند...

 

"زهق الباطل"شدنی است...

 

 

 

یاحق!

+ نوشته شده در  ساعت 14:43  توسط حاجی  |